تبليغاتX
انسان امروز

انسان امروز

چند سالي كه در طبع دوست خوبم نويسنده اين وبلاگ بودم و هستم سبب آن شد كه از داستان هاي كه به رشته تحرير در آورده بي نصيب نمانم. اين چند سطوري كه به اصرار  او قصد دارم در اينجا بنويسم بر يكي از داستان هاي اش به نام استاد است. البته ناگفته نماند كه من خودم را هيچ وقت در آن حدي نمي بينم كه بخواهم بر روي اثر كسي نقدي و يا نوشته اي بنويسم.
داستان استاد كه چندين سال پيش روايت اول آن را خوانده بودم و حالا كه بعد از گذشت سال ها و طبعاً دگرگون گشتن جهان بيني نويسنده از آن زمان تا كنون مجالي يافت كه داستان را با نگاهي متفاوت تر بخوانم.
داستان استاد روايت استادي درمانده كه ناكامي هايش سبب آن شده كه ورطه ي هولناكي بين او و دنيايي بيرونش به وجود بياييد. استادي كه حالا بيشتر در افكارش سير مي كند و به گفته نويسنده افكاري مغشوش كه حالا بر استاد غلبه پيدا كرده بودند. فضاي سهمگين و غم انگيزي كه بر داستان احاطه دارد را مي توان در همان سطرهاي آغازين ديد. و خوشبختانه و یا متاسفانه از اين قبيل داستان ها در ادبيات ما به وضوح به چشم مي خورد. غزل ها و يا داستان هاي كه هميشه پاياني دردناك و غم انگيز به دنبال دارند. استاد فرهنگ هم از اين قاعده مستثني نيست.........

 راستی یادم رفت خودم رو معرفی کنم من مهرداد یکی از دوست های محمد هستم. این هم آدرس وبلاگ من. یادداشت های مهرداد

+ نوشته شده در  31 Oct 2009ساعت 6:26 PM  توسط محمد توکلی  | 

مواجهه با مرگ يعني مواجهه با مهم ترين و در عين حال سخت ترين و تكان دهنده ترين واقعيت هستي . واقعيتي كه البته هيچ ارتباط مستقيمي با زندگي ندارد . آنان كه به مرگ از زاويه ي زندگي مي نگرند بي شك به خطاي فاحشي دچارند . "هايدگر" درست مي گفت : "مرگ هيچ ربطي به زندگي ندارد ". مرگ مرگ است و زندگي زندگي . هر كدام منطق خود را دارند . هر كدام منشي يكتا و منحصر به فرد دارند كه الزامن يكي را به ديگري مرتبط نمي كند . خاصيت مرگ شايد اين است كه ناگهاني ست و تكان دهنده . و اين يعني همان بي ربط بودنش به زندگي . زندگي جريان دارد . فلاني زنده است پس زندگي مي كند اما مرگ بي آن كه كاري با شخص يا فردي حقيقي داشته باشد ناگهان از راه مي رسد . مهم نيست آن شخص كيست و كجاست و يا چقدر زندگي كرده و يا چه كارها در زندگي كرده يا نكرده . مرگ با زندگي كاري ندارد . مهم اين است كه مرگ به سر وقتش آمده . مرگ در مي زند و هم چون مهمان نا خوانده اي خود را به ميزبان تحميل مي كند .يقه اش را محكم مي چسبد و يك لحظه رها نمي كند .

اما خوشا به حال آنان كه خود به استقبال اين مهمان نا خوانده مي روند . و يا سال ها چشم انتظارش مي نشينند و گاهي حتا خود آگاهانه به ضيافتش مي روند . "مرگ آگاهي" معنايي جز اين ندارد .

من هم در اين انديشه ام كه چگونه مي توان آگاهانه به سوي مرگ شتافت و خود را به ضيافتش دعوت كرد بي آن كه او خود از من دعوت كند . شايد بگوييد فلاني چه قدر نااميد و پوچ گراست . اما مهم نيست . من در سوداي مرگم . در سوداي آن لحظه ام كه بي واسطه و راحت با آن واقعيت در نظر همه تلخ و گزنده روبرو شوم . من چشم انتظار مرگم .

اما از خودم مي پرسم چرا كسي بايد در چنين سن و سال كم اين قدر مرگ انديش باشد و حتا در سودا و انتظارش . شايد خودم بتوانم كمي توضيح دهم . من از واقعيت گريزان شدم . از واقعيت اين دنيا و اين زندگي . من زندگي را عاشقانه دوست دارم ( شايد تعجب كنيد ) اما نه زندگي در چنين دنيايي را . زندگي در دنياي واقعي ديگر چندان برايم جذاب نيست . من عاشق خيالم و دنياي خيالي . در دنياي واقعي چيز چنداني برايم نمانده جز حسرت و حرمان . خسته ام . خوشا آن روز كه دمي بياسايم . خوشا آن دم كه بميرم .  

و اما نوشتن شايد آنان كه آگاهانه به پيش واز مرگ مي روند را ياري رسان باشد . در ميان تمامي گونه هاي آفرينش هنري اين شايد تنها نوشتن باشد كه از آدمي چنين تاواني مي طلبد : مرگ نويسنده در عرصه ي نوشتار . نويسنده با نوشته اش مي ميرد بي آن كه از چنين مرگي بهراسد . اين مرگي با شكوه است . مرگي از گونه ي ديگر از جنسي ديگر . مرگي خود خواسته . مرگي سرخوشانه ( رولان بارت ) . مرگي عاشقانه . مرگي نا واقعي و نه ناحقيقي . مرگي در پهنه ي خيال.

من مي نويسم پس مي ميرم .

+ نوشته شده در  4 Oct 2009ساعت 0:44 AM  توسط محمد توکلی  | 

من مي نويسم پس هستم .
+ نوشته شده در  17 Sep 2009ساعت 5:44 PM  توسط محمد توکلی  | 

قسم خورده بودم بعد از آن پست پيشين ( "رجاله ها") دست كم حالا حال ها چيزي ننويسم . اما خب كرم نوشتن امانم نمي داد و حالا مطلبي كاملن بي ربط با پست قبلي می گذارم .هر چند هنوز منتظر كامنت هاي دوستانم در رابطه با پست "رجاله ها" هستم و خواهم بود .

روشن فكري ايراني دست كم اين نكته را به خوبي به اثبات رسانده كه خياطان ماهري را مي تواند در درون خود پرورش دهد . كم نبودند و نيستند روشن فكراني كه با دوخت و دوز و وصله و پينه كردن افكار و عقايد كاملن متضاد و متناقض با يك ديگر جامه هاي رنگارنگ و نفيسي را عرضه كرده ملت را از قبل آن ها هوشيار و بيدار كرده اند .

نكته ي جالب قضيه اين جاست كه كم تر روشن فكري در اين ديار بوده و مانده كه از هنر "دوخت و دوز" بي نصيب باشد . روشن فكري ديني در ايران البته متبحر ترين روشن فكران ايراني در اين فن و صنعت گران سنگند . اين اواخر از قول يكي از دوستان شنيدم كه جناب مستطاب " عبدالكريم سروش" ديگر به چيزي به نام حكومت ديني باور ندارند و ايشان خيلي وقت است كه  كمي تا قسمتي به "سكولاريسم" ايمان آورده اند .

جالب اين جاست كه من هيچ وقت نفهميدم حرف اين جماعت روشن فكري ديني چيست و بالاخره اين ها به چه چيزي باور داشته و به چه چيزي باور نداشته اند . اين كه چطور مي توان هم از "الهيات عقلاني حداقلي" دم زد و از غزالي و حكومت عدل علي و صد البته دموكراسي ديني و هم از سكولاريسم و پاپر و ررتي مادر مرده . اصلن معناي اين حداقل ها چيست : "سكولاريسم حداقلي" يا "الهيات عقلاني حداقلي"؟

جدن چنين روي كرد دوخت و دوز محورانه اي در تاريخ انديشه ي بشر بي سابقه است . و اين تنها هنري است كه روشن فكران ما از آن بهره مندند و بس .

بي درنگ به ياد حرف دكتر "آجوداني" مي افتم در كتاب "مشروطه ي ايراني" اش كه مي گويد در تاريخ روشن فكري ما هرگز انديشه ي اصيلي متولد نشده و همه ي روشن فكران ما به نوعي نسخ دسته دوم هم تايان غربي شان بوده اند .

و حالا مي بينيم نتيجه ي اين نا بخردي ها و نا پختگي ها را در فقر ريشه دار علوم انساني مان در كمبود اساتيد خوش فكرمان در وفور "رحيم پور ازغدي" ها "و "مصباح يزدي" هامان در رواج روز افزون عقايد ابلهانه مان ( از صوفي گري تا انجمن حجتيه و احمدي نژاديسم) و صد البته در اعترافات كمر شكن حضرات اصلاح طلبمان در بي دادگاهامان .

اين ها يعني نتيجه ي تعطيلي فكر و انديشه يعني نتيجه ي دوختن سكولاريسم با اسلام يعني كردن آلت دين در ماتحت ايدئولوژي هاي خوش و آب رنگ غربي . يعني هم مي توان سكولار بود هم مسلمان و معتقد هم مي توان به جدايي دين از حوزه ي سياست رسيد و هم مي توان اسلام را با سياست آميخت و يا از آغوش پر مهر  اسلام سكولاريسم را بيرون كشيد .

+ نوشته شده در  8 Sep 2009ساعت 11:53 AM  توسط محمد توکلی  | 

من ديگه جدن داره حالم از خودمون به هم مي خوره . شايد اين پست رو شعاري بدونيد اما من مي گم و شما هم اميدوارم گوش شنواي من باشيد .

دور و برم را كه خوب نگاه مي كنم كم چيزهاي خوب و لذت بخش مي بينم .صادقانه بگم كثافت دور و برم رو احاطه كرده . شايد بگيد اين يارو خودش رو از هر كثافتي مبرا مي دونه . نه اصلن . خودمم يه پارچه كثافتم . ديگه جا نمازي واسه آب كشيدن نمونده . درست نمي گم ؟ وجدانن ؟( اگه هنوز وجداني برامون مونده  باشه ؟)

راحت بگم . مي خوام گله كنم . فحش بدم . اون از نوع خيلي ركيكش . به خودم . به خودمون . به همه ي ايراني هاي سرفراز و هميشه در صحنه . حتا به دوستاي خودم . كاش همشون اين پست رو بخونن . كاش البته خودمم بفهمم چي افاضات مي كنم . 

از خدا گله نمي كنم . چون مي دونم فايده اي نداره . ياده فيلم "سكوت" "برگمان" مي افتم وقتي به خودمون و رابطمون با خدا فكر مي كنم .تو اون فيلم هم شخصيت هاي فيلم تو كثافت و نكبت غلت مي زدن اما كسي به دادشون نمي رسيد حتا خدا ! اون دورتر از اين حرف هاست كه صداي من و هم نسلاي منو بشنوه . فعلن گويا خدا مال از ما بهترونه .

دلم به حال خودمون مي سوزه وقتي مي بينم همه مون يه جورايي تو توهميم . هر كدوم به يه شكلي . يكي با "جلق" يكي با" x و ال اس دي" يكي با "حشيش و بنگ" و يكي هم با انتظار ظهور آقا و يكي هم ... اون بالا هم كه يه مشت حروم لقمه ي مادر به خطا نشستنو به ريش ماها مي خندن و مي گن خوب خرايي پرورش داديم .

ديگه چي مي خوايم . از اين بهترم مگه ميشه ؟ هان؟ كي مي خوايم به خودمون بيايم . اونايي كه دلمون رو بهشون خوش كرديم اون قدر قشنگ به گه خوردن افتادن كه خودشون هم باورشون نمي شه . چرخش 180 درجه اي يعني همين ! تا كي بايد دلمون به امثال "موسوي" و "حجاريان" و "تاج زاده" و صد تا سگ و سوت ديگه خوش باشه ؟

مي دونم كه ما جووناي آرمان نداشته و آرمان باخته ي اين روزها هم چيزي از پدرا و پدربزرگامون تو كثافت كاري و حماقت كم نداريم . اونا ما رو و ما اونا رو به اتهاماي مشتركي متهم مي كنيم كه هممون توشون به يه اندازه سهم داريم . مثله يه شركت سهامي مي مونه و ماها هم سهام داراشيم . همه با سهمي مساوي .

ما گمون مي كنيم با پناه اوردن به عرق سگي و سكس و ال اس دي دواي همه ي درداي موروثي مون رو يافتيم . نمي بينيد چقدر هممون سر خوش و چيز خليم . چرا بايد خودمون رو با اين چيزا گول بزنيم . اينا مسكنن يا دواي درداي مزمن ما ؟ حتا مسكن هم نيستن چه برسه به دواي درد . چرا مي خوايم اين همه كثافت و پلشتي و پوسيدگي موروثيمون رو با اين چيزا نيست و نابود كنيم غافل از اين كه بيش تر خودمون رو نيست و نابود مي كنيم .بيش فاسد و فرتوت مي شيم . بيش تر مي پوسيم و از درون تهي تر مي شيم. بعد هم ادعاي هاي روشن فكري مون كون آسمون رو پاره مي كنه . مي شينيم تو كافه ها و محافل به اصطلاح روشن فكري ( من مي گم گشاد فكري ) و هي ترهات مي بافيم . بعد هم به هم به به و چه چه مي گيم . بسه ديگه بو گند گرفتيم هممون . اما خب از اون طرف هم دوستاي به اصطلاح متعهد و مذهبيمون هم كه ديگه گفتن ندارن . حيف وقت كه بخوام واسشون هدر بدم . مخاطب من بيشتر هم نسلامن . شايد نزديك تريناشون . شايد همون دوستاي خودم كه گفتم . اصلن خودم . نمي دونم چرا بايد هم ديگه رو متهم كنيم . چرا نمي خوايم قبول كنيم هممون به يه اندازه تو اين كثافت فرو رفتيم . كه هممون سر و ته يه كرباسيم . از پير تا جوون . از عامي تا روشن فكر . از پرولتر تا بورژوا . از بي كلاس تا با كلاس . از بي سواد تا با سواد . چرا نمي خوايم باور كنيم . چرا اين قدر ادعا داريم هممون . چرا همه دنيا رو با همه ي ارزش هايي كه از مال ماها خيلي بهتره نفي مي كنيم. چرا مي خوايم صاحب تمدن و فرهنگ بشيم . آخه وقاحتم حدي داره . نه ؟ چرا اين قدر بي چشم و روييم .

حالا اما ياد "هدايت" مي افتم . حق داشت هممون رو "رجاله" خطاب مي كرد . حق داشت خودكشي كرد و خودشو از شر ماها و امثال ماها خلاص كرد .

رجاله ها خود ماييم . باور نمي كنيد . يه نگاهي به دور و برتون بندازين .

دوستي دارم كه خيلي دوستش داشتم _ و البته هنوزم دارم _. چند وقتي بود نديده بودمش . يعني رابطمون به دلايلي قطع شده بود . حالا مدتيه كه دوباره باهاش ارتباطم بر قرار شده . اما چند دفعه حرفايي به من زد كه كمرم  رو شكست . چيزايي تو رفتارش ديدم كه جيگرم رو سوزوند . آخه گفتم كه من دوستش دارم . به نظرم داره ذره ذره آب مي شه . دور و برش به نظرم "رجاله"ها زيادن . مثل دور و بر هممون . اما اون آدمي كه من مي شناختم رجاله نبود . خيلي دوست داشتني بود . اما حالا انگار اونم يكي از همون رجاله ها شده . شايدم لكاته بگم بهتر منظورمو برسونه . دردناكه نه ؟ وقتي كسي باشه كه دوستش داشته باشيد و حالا ببينيد كه شده يه پوست استخون با هزار تا درد تو سينه ش با يه عالمه درد دل . اينا از مزاياي هم نشيني با رجاله هاست .

من اما احساس "جا كشي" مي كنم . جا كشي هم شايد از مزاياي رجالگي ست . جا كشي و البته "لكاته بودن". اينا از ويژگي هاي رجاله ست .

رجاله ها خود ماييم . باور كنيد .

+ نوشته شده در  1 Sep 2009ساعت 6:43 PM  توسط محمد توکلی  | 

تظاهرات ميليوني سبزها در آخرين جمعه ي ماه رمضان : ديگر براي آزادي قدس تظاهرات نمي كنيم براي آزادي خودمان به خيابان ها مي آييم . براي رساندن صداي همه ي آنان كه مورد تجاوز قرار گرفته اند براي كساني كه شكنجه شدند براي كساني كه جانشان را از كف دادند و مخفيانه به خاك سپرده شدند .  

براي آزادي ... به نام آزادي ...

+ نوشته شده در  28 Aug 2009ساعت 8:4 PM  توسط محمد توکلی  | 

دوستي ها را بي شائبه ي معامله مي ديد و عشق را _ نوشته بود _ تنها بهانه ي بودن . ( گلشيري - خانه روشنان)

چند روزي است مدام به اين موضوع فكر مي كنم كه چگونه مي توان در روابط ميان انسان ها به گونه اي بي توقعي و بي نيازي رسيد ؟ يا همان طور كه در جمله ي ابتدايي صفحه نوشتم : (( دوستي ها را بي شائبه ي معامله )) ديد . 

من _ اگر كه كار به تعريف و تمجيد از خود نينجامد _ هميشه همه ي سعي و تلاشم اين بوده كه به چنين رابطه اي در دوستي و روابطم برسم . با همه و هر كس از هر قماش و دسته اي از هر جنسي .

اين كه در چارچوب روابط انساني هر كس را نه وسيله و ابزار كه هدف و غايتي به حساب آورد شايد همان حلقه ي مفقوده ي روابط ما آدم هاست .

شعار نبايد داد بايد اين حلقه ي مفقوده را جست . در اين وانفساي منفعت طلبي و مصرف گرايي جمعي هر كس تنها به قدر نيازش از ديگري استفاده مي كند ( ديگري را مصرف مي كند ) و سپس دورش مي اندازد تا نوبت به ديگري رسد .

و ما ايرانيان هم كه چه خوب از عهده ي روابطمان با يك ديگر برمي آييم . ما كه خود را همه چيز دان ترين و همه كار ترين آدم هاي روي زمين مي دانيم . ما كه خود صاحبان اين حلقه ي مفقوده ايم .

اي كاش به جاي اين همه افاضات كه به نام "دين داري" و "اخلاق مداري" سر مي دهيم و به خورد هم مي دهيم كمي فقط كمي انسان باشيم . و انسان بودن را پاس داريم .

مي دانم كه معني اين حرف ها را خيلي هاتان بهتر از من مي فهميد . خاصه دختران ايراني .

+ نوشته شده در  17 Aug 2009ساعت 11:21 PM  توسط محمد توکلی  | 

وقتي مي داني كه چقدر دل تنگي . وقتي مي داني كه چقدر حرف داري براي گفتن. وقتي يك عالمه ناگفته روي دلت تلنبار شده و تو نمي داني چه كسي مي تواند شنونده ي اين ناگفته هاي تو باشد و يا اگر هم بداني نتواني حتا ذره اي از ان حرف ها را برايش به زبان بياوري بايد چه خاكي بر سر ريخت ؟

اين طور مي شود كه تو مجبوري همه ي اين ناگفته ها  را در دلت بريزي و دم نزني . اين طور مي شود كه تو حتا وقتي مي داني كه مخاطب همه ي اين نا گفته ها را مي شناسي و حتا ملاقاتش هم بكني نمي تواني ذره اي از ان مكنونات قلبي ات را برايش بگويي. نمي تواني هر چه دل تنگت مي خواهد بگويي . پس بايد همين طور خفه خوان بگيري و دم نزني .

زندگي سرشار از ناگفته هاست . سرشار از تك لحظه هايي كه تو مي خواهي فرياد بزني اين ناگفته ها را . اين پنهان ترين احساسات و عواطفت را . ان هم شايد فرياد زدن در برابر كسي كه براي تو عزيز باشد و نازنين . اما خب . نمي تواني .

همه ي ما ناگفته بسيار داريم و خواهيم داشت اما اي كاش گوش شنوايي هم داشتيم و بداريم . شايد نوشتن محملي باشد براي  گفتن اين نا گفته ها . من مي نويسم تا تو را با خود همراه كنم . تا تو را با نا گفته هايم شريك كنم . من راوي ام . راوي قصه هاي رفته از ياد . راوي لحظه هاي بي همتاي زندگي . راوي همه ي ان نا گفته هايي كه بايد مي گفتم و نگفتم . كه بايد بگويم . 

تو هم بگو . تو هم بنويس . بگو و بنويس همه ي ناگفته هايت را . زندگي سرشار از نا گفته هاست .

+ نوشته شده در  23 Jun 2009ساعت 10:53 PM  توسط محمد توکلی  | 

بدين وسيله پيروزي غرور افرين و در عين حال باور نكردني ! برادر عزيزمان جناب اقاي رييس جمهور را به محضر مبارك حضرت صاحب الزمان ( يا همان منبع هاله ي نور ) _ كه همواره ياري رسان ان خادم ملت بوده اند _و نيز ملت هميشه در صحنه ي ايران تبريك و شادباش مي گويم . مبارك باد پيروزي ارتجاع بر همه ي ما .
+ نوشته شده در  14 Jun 2009ساعت 6:6 PM  توسط محمد توکلی  | 

همه صيدها بكردي هله مير بار ديگر       /         سگ خويش را رها كن كه كند شكار ديگر

همه غوطه ها بخوردي همه كارها بكردي  /       منشين ز پاي يك دم كه بماند كار ديگر

همه نقدها شمردي به وكيل درسپردي     /      بشنو از اين محاسب عدد و شمار ديگر

تو بسي سمن بران را به كنار درگرفتي      /     نفسي كنار بگشا بنگر كنار ديگر

خنك ان قمار بازي كه بباخت هر چه بودش   /    بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

تو به مرگ و زندگاني هله تا جز او نداني      /    نه چو روسپي كه هر شب كشد او به يار ديگر

نظرش به سوي هر كس به مثال چشم نرگس /  بودش ز هر حريفي طرب و قمار ديگر   ( مولانا )

+ نوشته شده در  5 Jun 2009ساعت 11:48 PM  توسط محمد توکلی  |